نوروز در گیلان یعنی باران و سبزی و بوی چای. شش نفر، دو ماشین، و جادههای جنگلی شمال — این سفر از همان ابتدا طعم خاصی داشت. ماسوله در مه بهاری رویایی بود. خانههای نارنجی پلهکانی از میان ابرها بیرون میزدند و گربههای تنبل روی پلهها خوابیده بودند. دنبالکباب گیلانی برای ناهار در همان ماسوله، یکی از بهترین غذاهایی بود که خوردم. روز آخر کنار دریای خزر در ساحل انزلی نشستیم و قهوه خوردیم. موجها آرام بودند و ما هم همینطور. گیلان همیشه به آغوشت میکشد.
کباب ترش رشتی با آلوچه — ترکیبی که تا حالا نخورده بودم. شش نفر یک نفر دیگر سفارش دادیم!
ماسوله در مه بهاری جادویی بود. خانههای نارنجی از میان ابر بیرون میزدند. یکی از زیباترین مناظر زندگیام.
جنگل ابر یک دنیای دیگر بود — درختها در مه ناپدید میشدند و صدای پرندگان همه جا بود.
آخرین صبح کنار خزر — قهوه، موج، و شش نفر دوست. نمیخواستیم برگردیم.
