دو روز فراموش نشدنی در دل جنگلهای سبز آمل را با دوستای واقعی سپری کردم که هر لحظهاش مثل یک رویای زیبا بود. روز اول وقتی به روستای رزکه رسیدیم، چادرها را بنا کردیم و بعد از آن خود را به بازی و رقص رها کردیم؛ آن شب دور آتش، با صدای خندههای صمیمانه و گرمای شعلهها، احساس کردم که زندگی چقدر ساده و زیبا میتواند باشد. صبح روز دوم، با صبحانهای خوشمزه شروع کردیم و سپس به جنگلنوردی رفتیم؛ هوای تازه و بوی خاک و برگهای مرطوب، روحام را تازه کرد. بازی فریزبی میان درختان بلند و سپس نشستن دوباره دور هم برای خوردن ناهار، لحظاتی بود که میخواستم برای همیشه در آن بمانم. هرچند وسایل را جمع کردیم و راهی تهران شدیم
روز اول چادر هارو بنا کردیم ، بازی کردیم ، رقصیدیم و از دور آتیش یودن لذت بردیم
روز دوم صبحونه. و خوردیم ، رفتیم جنگل نوردی ، فریزبی بازی کردیم ، باز دور هم نشستیم ژ ناهار رو خوردیم و وسایل هارو جمع کردیم
